تبليغاتX
 Persian Gulf
به تارنگار راه راستی خوش آمدید راه راستی - رابعه؛ پیشوای آزادی خواهان

رابعه؛ پیشوای آزادی خواهان

بر آنم تا نگاهی دیگر داشته باشم بر زندگی و روزگار رابعه بلخی، شهبانوی عرفان و نخستین زن شاعر و عارف ایرانی پس از تازش تازیان. شیرزنی دلاور و اولین شاعر شهید که در سیاهترین روزگار، بر ستم و نادانی شورید. دانایی و عشق به زندگی را چونان پرچمی در برابر بی خردان برافراخت. چونان بارانی بارید تا دانه های دانایی، آزادی و برابری زن و مرد در کشتزار روزگار بروید و ببالد و به گل بنشیند...

آن روز که رگ های او را بریدند با سکوتی سرشار از کلمات بانگ زد: زنده باد انسان! آزادی! عشق!

رابعه دختر كعب، از پادشاهان بلخ در زمان سامانیان بود .او نخستین زن شاعر و عارف پارسی ‌گوی ‌در نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) و معاصر رودكی است. عطار نيشابوری شرح زندگی رابعه را در ۴۲۸ بيت شعر در الهی نامه خود آورده است. داستان زندگى او این چنین آغاز میشود: رابعه يگانه دختر پادشاه بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مي نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مرواريد گونش می گشت .جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته، او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شيرينی لب حكايت مي ‌كرد. پدر نيز چنان دل بدو بسته بود كه آنی از خيالش منصرف نمی ‌شد و فكر آيندﮤ دختر پيوسته رنجورش می ‌داشت.

چون مرگ پدر فرار رسيد، پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: «چه شهريارانی كه اين دُر گرانمايه را از من خواستند و من هيچكس را لايق او نشناختم، اما تو چون كسی را شايستـﮥ او يافتی خود دانی تا به هر راهی كه مي ‌دانی روزگارش را خرم سازی. پسر گفته ‌های پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی ديگری پيش آورد....روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عيش در باغ باشكوهی گسترده شد كه از صفا و پاكی چون بهشت برين بود. سبزﮤ بهاری حكايت از شور جوانی مي ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌دريد. آب روشن و صاف از نهر پوشيده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افكند. تخت شاه بر ايوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشيدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌های مرواريد دور وی را گرفته و كمر خدمت بر ميان بسته بودند. همه نيكو روي و بلندقامت، همه سرافراز و دلاور اما از ميان همـﮥ آنها جوانی دلارا و خوش اندام، چون ماه در ميان ستارگان می ‌درخشيد و بيننده را به تحسين وا می‌ داشت؛او نگهبان گنجهاي شاه بود كه بكتاش  نام داشت. بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديك آن همه شادي و شكوه را به چشم ببيند. از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ايستاده بود و جلوه گری مي كرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می كرد، گاه رباب می‌ نواخت و گاه چون بلبل نغمـﮥ خوش سر می‌ داد . رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزی ديد، آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگين در وجودش پديد آمد. ديدگانش چون ابر مي گريست و دلش چون شمع مي گذاخت  .

پس از يك سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را يكباره از پا در آورد و بر بستر بيماريش افكند. برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان كند، اما چه سود؟ رابعه دايه‌ اي داشت دلسوز ، غمخوار ، زيرك و كاردان. با حيله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به بكتاش، بر دايه آشكار كرد. رابعه از دايه خواست كه در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد، به قسمی كه رازش بركس فاش نشود و خود برخاست و نامه ای نوشت. پس از نوشتن، چهرﮤ خويش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد.
و سرانجام دايه، بكتاش را از اين عشق آگاه مي كند. بكتاش چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يكباره دل بدو سپرد كه گوئي سالها آشنای او بوده است. بكتاش شيفته روي نديده يار مي شود. نامه های شاعرانه دختر به بكتاش بر شدت عشق وي مي افزايد. پيغام مهرآميزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از ديده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد.

مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببيند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان از كار او برآشفت و از گستاخيش روی درهم كشيد كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بكتاش نا اميد برجای ماند و گفت: اي بت دلفروز، اين چه ماجرایی است كه در نهان برای من شعر می ‌فرستی و ديوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روي می ‌پوشی و چون بيگانگان از خود می رانيم؟ رابعه پاسخ داد كه: از اين راز آگاه نيستی و نمي‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه مي ‌كشد و هستيم را خاكستر می ‌كند چه گرانبهاست. چيزي نيست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمديدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نيست. ترا همين بس كه بهانـﮥ اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشی، دست از دامنم بردار كه با اين كار چون بيگانگان از آستانه ‌ام دور شوی. رابعه پس از اين سخن رفت و بكتاش را شيفته ‌تر از پيش بر جاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكين داد . روزی دختر عاشق تنها ميان چمن ‌ها می گشت و شعر میخواند...مضمون اشعارش نیز بکتاش بود. ولی ناگهان دريافت كه برادر شعرش را می ‌شنود و كلمـﮥ «ترك يغما» را به «سرخ سقا» يعني سقای سرخ رويی كه هر روز سبوئی آب برايش مي ‌آورد, تبديل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.

از اين واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ور گشت و سپاهی بي شمار بر او تاخت. حارث سپاه را به سويی جمع آورد و خود چون شير بر دشمن حمله كرد. از سوی ديگر بكتاش با دو دست شمشير مي‌ زد و دلاوريها مي نمود. سرانجام زخمی به او رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همينكه نزديك بود گرفتار شود، شخصی سواره پيش آمد و چنان خروشی برآورد كه از فرياد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و بسوی بكتاش رفت او را گرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگران سپرد و خود چون برق ناپديد گشت هيچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كيست.  اين سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشيد .اما به محض آنكه ناپديد گشت سپاه دشمن چون دريا به موج آمد و چون سيل روان گشت و اگر لشكريان شاه بخارا به كمك نمی آمدند احدی باقی نمي‌ ماند. حارث پس از اين كمك پيروز به شهر برگشت و چون سراغ مرد سوار را  گرفت نشاني از اوپیدا نکرد. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمين رخت بربسته بود. همينكه شب فرا رسيد؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت. نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكين داد و سيل اشك از ديدگانش روان ساخت و به دلدار پيغام فرستاد. چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود يافت.

رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها براي يكديگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطيف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز را دانست و از آنجا به درگاه شاه بخارا، كه به كمك حارث شتافته بود، رسيد. از قضا حارث نيز برای سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به ياد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گويندﮤ شعر را از او پرسيد. رودكی هم مست می و گرم شعر، بي ‌خبر از حضور حارث، زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بي ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام نگهبان شاه بلخ اسير گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. حارث داستان را شنيد و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چيزی نشنيده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشيد و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ريزد.

بكتاش نامه‌ های رابعه را كه سراپا از سوز درون حكايت می ‌كرد يكجا جمع كرده بود و چون گنج گرانبها در محلی جای داده بود. رفيقی داشت ناپاك كه آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث يكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را به چاهی انداخت سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشيد. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وي را بزنند و در را با سنگ و آهن محكم ببندنند. دختر فريادها كشيد و آتش به جانش افتاد؛ آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت، دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر ديوار نقش می‌ كرد. همچنان كه ديوار با خون رنگين مي‌ شد چهره اش بي رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه ديواری نانوشته نماند در تنش نيز خونی باقی نماند. ديوار از شعر پر شد و آن ماه پيكر چون پاره ای از ديوار بر جاي خشك شد و جان شيرينش ميان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.

روز بعد در گرمابه را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق غرق در خون ديدند و سراسر ديوار گرمابه را از شعر جگرسوز پر يافتند. پس از مدتی بكتاش فرصت فرار يافت و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمده و او را کشت. هم آنگاه به سر قبر معشوقه حاضر شد و با فرو بردن شمشير در شكم به زندگی خود پايان داد. رابعه با خون خویش عاطفه و عشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش، مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان و تن به پایش فدا نمود ...از رابعه هفت غزل و چهار دوبيتی و دو بيت مفرد باقی مانده كه مجموعاً پنجاه و پنج بيت است...توجه شما را به ٢ تا از غزلهایش جلب میکنم:

ز بس گل که در باغ ماوی گرفت.......چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافه ی مشک تبت نداشت........جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است....که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به می ماند اندر عقیقی قدح............سرشکی که در لاله ماوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر.............که بدبخت شد آن که دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زر و سیم............نشان سر تاج کسری گرفت

جو رهبان شد اندر لباس کبود........ بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

 عشق او باز اندرآوردم به بند.......کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید............کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری...بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب.........زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی........کز کشیدن سخت تر گردد کمند

روانش شاد

برگرفته از: کتاب الهی ‌نامۀ-  عطار نيشابوری 

              کتاب داستان‌های دل‌انگيز- دکتر زهرا خانلری (کيا)

              تارنمای استاد محمود کویر

هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت |