
بهرامِ گور یا بهرام پنجم فرزند یزدگرد یکم و پادشاهی خردمند و اصیل از دودمان ساسانی بود. در پي مرگ يزدگرد يكم شاه ساساني در سال 420 ميلادي، بهرام پسرش خود را بهرام پنجم، شاه ايران خواند. «شاپور» برادر بزرگ بهرام قبلا در يك درگيري كشته شده بود و «نرسي» برادر مياني، مقام پادشاهي را نمي پذيرفت. در ابتدا بزرگان ايران شاهزاده اي به نام «خسرو» را به عنوان شاه اعلام كردند. درباره شاه شدن بهرام داستانسرايي بسيار شده است، ازجمله اين كه تاج سلطنتي را ميان دو شير قرار دادند تا هركدام (بهرام و يا خسرو) كه آن را به دست آورد؛ شاه شود كه بهرام به ميان شيرها رفت و تاج را ربود!.
پادشاهی او دوره خوشبختی و رفاه مردم نام گرفته بود . او به مناسبت علاقه زیادی که به شکار و مخصوصا گورخر داشت به بهرام گور لقب گرفت . هنگامی که به دنیا امد پشگویان به یزدگرد گفتند که او شاهنشاه آینده ایران خواهد بود . او برای نخستین بار فرماندار حیره در عراق شد . زیرا در شاهنشاهی ایران باستان رسم بر این بود که ولیعهد باید مدتی فرماندار یا شاه شهر یا کشور کوچکی باشد تا با فنون و رسوم اداری و نظامی کشور آشنا شود و در نهایت به عنوان شاهنشاه ملتهای مختلف و در مقام امپراتوری بزرگ بر تخت سلطنت بنشیند. در همین حال ایران از چندین نقطه در خطر یورش بیگانگان بود : از جنوب و غرب بخارستان، قبایل افغانی (هپتال ها ) به سوی مرو حرکت کرده بودند . از طرف دیگر قبایلی از ترکها به سیحون رسیده بودند و خطر رومیان هم که همیشه ایران را تهدید می نمود . بهرام پس از نشستن بر تخت شاهنشاهی از آذربایجان روانه خراسان شد و فتنه هپتال ها را با یک ترفند نظامی در هم کوبید . تاریخ طبری می نویسد : بهرام شایع کرد که او با سران کشور برای سرکشی و ذکر امور دینی روانه آتشکده شیز ( تنها و بزرگترین آتشکده از زمان هخامنشیان در آذربایجان ) شده بود و سپس برای شکار راهی قفقاز میشود . ولی او با این حیله بهترین سرداران نظامی ایران را جمع آوری نمود و راهی مرو شد و در نبردی غافلگیرانه با " اخشونواز " او را از پای در آورد و او را از مرزهای ایران بیرون نمود . از طرف دیگر نرسی برادر بهرام برای مقابله با ترکان راهی بلخ شد و پس از مذاکراتی با آنان قراردادی صلحی امضا نمود . ولی طولی نکشید که دگر بار نبرد ایرانیان و رومیان آغاز شد . دلیل این نبردها فقط مذهبی و کشور گشایی رومیان بود . مهر نرسی( وزیر بهرام) که به گفته تاریخ طبری از شخصیتهای نادر روزگار، حکیم زمانه و ادیب و فاضل بود مامور شد تا با قیصر روم مذاکره کند و در صورت امکان قرارداد صلح را پیاده کند . از طرف دیگر قیصر هم که میدانست بهرام هپتالها را به سختی شکست داده است و گذشته جنگهای ایران و روم اکثر بدون نتیجه برای رومیان و یا با شکست همراه بوده، قرارداد صلح را امضا نمود که بر پایهٔ آن مسیحیان در ایران و زرتشتیان در روم دارای آزادی مذهبی شدند و هر ٢ کشور پایبند شدند به کشورهای یکدگیر تجاوز نکنند .
در کتاب مروج الذهب مسعودی آمده است شاهنشاهی بهرام گور برای ایرانیان : آبادانی - ارتش نیرومند - مرزهای مستحکم - زمینهای آباد - کشاورزی پربرکت - مالیاتهای سبک و زندگی خوب همراه با شادی و خوش گذرانی هدیه آورد .بهرام علنا در شاهنامه فردوسی میگوید که من پیرو دین زرتشت هستم و دین نیاکان من مرا و مردمان کشورم را فرمان به شاد بودن و شاد زیستی داده است. ( همان طور که دیگر شاهان ایران باستان کتیبه هایشان را اینگونه آغاز می کردند " خدایی که زمین را آفرید - خدایی که آسمان را آفرید - خدایی که شادی را برای مردمان آفرید ) به گفته تاریخ نگاران، بهرام شاهی دلیر و رعیت پرور بود و نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی میدانند. همیشه حامی کشاورزان و قشر تهی دست ایران بود و برخورداری وی از وزیری همچون مهرنرسی این کار نیکوی او را تکمیل نمود . در هیچ جای تاریخ از رویارویی با مردم و نارضایتی کشاورزان و شورشهای داخلی در " ایران زمان بهرام " وجود ندارد. تنها یک مورد و آن شورش طبرستان است که بهرام فرمان میدهد شورشیان را گرفته و به پایتخت بیاورند . که پس از آوردن آنان، بهرام برای آنان سخنرانی کرده و سپس برای شرمنده کردن به همگی آنان هدایایی داد و آنان را راهی شهرشان کرد .
مي نويسند در دوران حكمراني بهرام گور مردمان نيمي از روز را به كار سخت و نيمي ديگر را به فرمان بهرام به رامش و خوشي مي پرداختند. در چنين روزگاري بهرام از موبدان خواست تا اگر رنجي در زندگاني مردمان هست را به او گزارش كنند . انگونه كه فردوسي بزرگ مي گويد موبدان چنين كردند و نتيجه ان شد كه همه نياز هاي مردم براورده مي شود مگر نياز انان به خنياگران. پس از بيان اين گزارش از زبان موبدان بود كه بهرام از " شنگل " پادشاه هندوستان خواست تا ده هزار نوازنده - رقصنده و آوازه خوان مرد و زن به ايران گسيل دارند و در روستاهاي ايران به راه بيافتند و با خويش نغمه ها را به دور دست ها ببرند.
مسعودی تاریخ نگار مشهور درباره شاهنشاه بهرام گور اینچنین میگوید : بهرام گور بر نگین انگشتری اش نقش بسته بود " کردار نیک مایه ستایش است " . تاریخ طبری میگوید بهرام پس از پیروزی بر هپتالها هدایای بسیاری را راهی آتشکده شیز کرد و مالیات سه سال مردم ایران را به آنان بخشود و نگرفت و در مقابل آن مبلغ 20 میلیون درهم از خزانه سلطنتی را میان مردم ایران تقسیم کرد. سپس فرمان داد در روز اول هر ماه دادگاههایی تشکیل شود و همه فرمانروایان و سرداران و بزرگان حکومتی در آنجا حضور یابند و اگر کسی از مردم از آنان شکایتی دارد آنرا به دادگاه تقدیم کند تا شخص شاهنشاه مستقیما به آنان رسیدگی کند .به گفته شاهنامه و حیکم نظامی و حتی مورخان عرب ، بهرام با اینکه یک زرتشتی بود ولی هیچ گاه مردم را وادار به انجام امور مذهبی زرتشتی نکرد و حتی به مسیحیان حق یک زندگی مرفه را در ایران داده بود .
سخنرانی شاهنشاه بهرام گور به مناسبت نشستن بر تخت سلطنت ایران :
اینک که بر تخت و آئین طهمورث و پدری نیاکانمان نشستم خدای بزرگ را ستایش میکنم و از او سپاسگذارم . من اکنون شما کارگزاران را به نیکی و خرد و دانش که یادگار زرتشت است راهنمایی میکنم . من خواستار این دنیای زود گذر ( سپنج ) نیستم و برای گذاشتن نام نیک از خود برای آیندگان کوشش خواهم کرد. من اکنون اعلام میکنم که به مردم تهی دست و ناتوان زور نخواهم گفت و به یاری آنان خواهم شتافت. من سپاه ایران را نیرومند خواهم کرد و پایبند خواهم بود تا دشمنان ایران را همواره از پای در خواهم آورد. من تلاش خواهم کرد که جز راستی با مردم رفتار نکنم و اگر از سوی مردم اشتباه و خطایی سر بزند من آنرا عفو کنم. اکنون شما را به دین اجدادی و اصیل و کهن ایرانی دعوت میکنم و هرگز از راه نیاکان خود عدول نخواهم کرد.
به گفته فردوسی بزرگ که خود او از زندگی نامه ساسانی ها (خدای نامه ) برداشت کرده است شاهنشاهی بهرام همزمان با پیدا کردن گنجهای بسیاری از زیر دل خاک شد . این گنجها که به گنجهای جمشید شاه نسبت داده شده است که احتمالا همان خزانه های سلطنتی کوروش و داریوش بوده است نسیب بهرام شد و کارگزان وی آنها را از زیر خاک بیرون آوردند. به فرمان بهرام مردم نیز باید در تقسیم این ثروت ملی حضور داشته باشند و او خودش میگوید من نیاز به گنج ندارم زیرا جوان و تندرست هستم و با کار و کوشش و نبرد با بیگانگان و متجاوزان به خاک ایران ثروتهای زیادی کسب خواهم کرد . پس کسانی به این گنجها نیاز داردند که مستضعف و از قشر فقیر جامعه هستند . کسانی که از کار افتاده هستند و قادر به کار کردن نیستند . زنان بیوه و کودکان یتیم باید سهم داشته باشند . در ضمن این یک منبع ملی است و همگان باید در آن سهیم باشند و من برای گذاشتن نام نیک از خودم بر جای برای آیندگان این کار را میکنم و نیازی به این گنج ندارم.
اندرز شاهنشاه بهرام گور به کارگزاران دولتی ایران :
بهرام گور پس از نشستن بر تخت شاهنشاهی کارگزاران دولتی خود را نصیحت میکند و میگوید مبادا بر مردم تنگدست و ضعیف سختگیری کنید . سعی کنید در جهت نیکی به مردم قدم بردارید زیرا این جهان به کسی باقی نیست و همگان رفتنی هستیم . بی آزار باشید و به مردم و همسایگان نیکی کنید . من برای راحتی مردم رنج تن را تحمل میکنم و دوست دارم مردم در همه حال شاد باشند زیرا دین زرتشت مرا فرمان به شاد بودن میدهد و دوست دارم مردمانم شاد زندگی کنند . از یزدان پرستی دور نشوید که تنها اوست که یاری دهنده ماست . خرد و دانش را برای مردم هدیه کنید و دانش پژوهان را قدرت دهید تا مردم آگاه شوند . خردمندان و عاقلان را از بارگاه من دور نکیند که آگاه بودن مردم مایه خوشبختی من است . از بودجه کشور برای نیازمندان بردارید و آنان را بی نیاز کنید مخصوصا خردمندان را بال و پر دهید تا دیگران را فرهنگ دهند . سعی کنید رنجهای مردم را کم کنید زیرا این وظیفه ماموران پادشاه است و به جای غم و اندوه آنان - شادی و نشاط و زندگی خوش هدیه بیاورید .
مرگ بهرام گور نیز با افسانه همراه است زیرا بدون تردید اینها حاکی از خاطراتی نیکی که از خود برجای گذاشته بود است. میگویند او در شکارگاهی در اطراف اسپهان ناپديد شد ( در سال 440 میلادی ) و ايرانيان نزديك به دو سال او را زنده مي پنداشتند و شاه تازه انتخاب نكردند. بدین گونه شاهنشاهی پرافتخار بهرام گور پایان گرفت ولی یاد و خاطره این بزرگ مرد تاریخ ایران همچون کوروش و داریوش و خشایارشا و انوشیروان و . . . به تاریخ پیوست و اسطوره ایران شد . باشد که این گوشه کوچک از زندگی او درس عبرتی برای مردمان ایران باشد تا ببینند که در گذشته چه بودند...
حکیم نظامی گنجوی در هفت گنبد و منظومه بهرام نامه ستایش های بیشماری از حکومت داری و شاد زیستی بهرام کرده است . همین طور فردوسی بزرگوار میفرماید : بعد از حمله سپاه اعراب به ایران آنقدر غم و رنج و درد در ایران گسترش پیدا میکند برعکس زمان بهرام گور که شادی همه ایران را گرفته بود:
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی هنگام بهرام گور
شما را به خواندن یکی از داستانهای پند اموز بهرام دعوت می کنم:
دریکی از روزها بهرام گور با پهلوانان ودلاوران سپاهش به شکار رفت . پیر مردی با عصایی در دست جلو آمد و گفت: ای پادشاه دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی از آنها مردی فقیری است ولی بسیار خوش گفتار و جوانمرد به نام لنبک آبکش و آن یکی مردی است ثروتمند اما خسیس و بد ذات به نام آبراهام. بهرام گور از پیرمرد خواست در باره آنها بیشتر تو ضیح دهد. پیر مرد چنین پاسخ داد: لنبک آبکش سقایی( آب فروش ) است بسیار جوانمرد که نیمی از روز را به فروش آب می گذراند ودرآمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می کند و چیزی برای فردا پس انداز نمی کند. اما آبراهام با آن همه گنج و دینار در پستی شهره شهر است.
شاه دستور داد تا در شهر جار زنند که کسی حق آب خریدن از لنبک را ندارد . همینکه شب فرا رسید شاه سوار بر اسبش شد و همچون باد به سوی خانه لنبک راند وقثی به دم در رسید در را کوبید وگفت: من از سپاهان ایران دور مانده ام واکنون به خانه تو روی آورده ام آیا به من اجازه می دهی تا در خانه تو شب را به سر آورم؟ از جوانمردی تو بسیار شنیده ام. لنبک از گفتار خوب و صدای دلنشین او شاد گشت و گفت: ای سوار داخل بیا که اگر با تو ده نفر دیگر هم میآمد همگی بر سرم جای می گرفتید. بهرام داخل خانه رفت و اسبش را به لنبک سپرد لنبک به اسب آب و علوفه داد و یک دست شطرنج پیش بهرام آورد تا مشغول شود و خود به تهیه غذا پرداخت و وقتی همه چیز را آماده کرد شاه را به خوردن دعوت کرد و پس از آن جام می آورد. جشن و مهمانی او شاه را متعجب ساخت .آن شب بهرام در خانه او خوابید و هنگام صبح خواست برود که لنبک از او خواست که آن روز را هم مهمانش باشد شاه پذیرفت و آن روز را در خانه لنبک ماند . لنبک یک مشک آب از چاه کشید و به قصد فروش بیرون رفت اما هر چه گشت خریداری نیافت. ناچار پیراهنش را از تنش بیرون آورد و فروخت وبه بازار رفت و گوشت و کشکی خرید وبه خانه بازگشت . آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی از شادی به پا کردند .روز سوم باز لنبک به نزد شاه رفت واز او خواست انروز هم مهمهانش باشد بهرام پذیرفت ودر خانه لنبک ماند. لنبک باز به بازار رفت و مشک را نزد پیر مردی گرو گذاشت واندکی از او پول قرض کرد . گوشت ونانی خرید و شادمان به خانه بر گشت و در فراهم کردن غذا از بهرام کمک خواست. غذا را خوردند و به استراحت پرداختند. روز چهارم لنبک گفت : اگر چه در این خانه آسایش نداری اما اگر از شاه ایران نمی هراسی دو هفته در این خانه بی بها منزل کن. بهرام بر او آفرین کردو گفت: سه روز در این خانه شاد بودیم . این کار تو را در جایی تعریف خواهیم کرد که از آن دلت روشن شودو این میزبانی برایت نتیجه ای نیکو خواهد داشت. پس از آن با دلی شاد به شکارگاه باز گشت.
تا شب به شکار پرداخت و وقتی هوا تاریک شد پنهانی و باز با قیافه مبدل رو به سوی خانه آبراهام نهاد. در را کوبید وگفت از سپاه ایران جا مانده ام وراه را بلد نیستم ولشگر گاه را در سیاهی شب پیدا نمی کنم لطفا امشب به من اجازه دهید تا در خانه شما بمانم . نوکر آبراهام نزد آبراهام رفت وآنچه شنیده بود به او بازگو کرد . آبراهام پاسخ داد اینجا نمی توانی بمانی . بهرام اصرار کرد و گفت: یک امشب را به من جا بده دیگر از تو چیزی نخواهم خواست. آبراهام پیغام فرستاد که فوری از اینجا برو که در خانه من برای تو جا نیست . بهرام گفت: به داخل خانه نمی آیم تا تو ناراحت نشوی اما اجازه بده دم در تو بخوابم. آبراهام گفت ای سوار اگر کنار در بخوابی و چیزی از تو بدزدند من ناراحت می شوم.
بهرام گفت اتفاقی نمی افتد. و در نزدیک در خوابید . آبراهام با خود گفت: این مرد بی حیا از دم در نمی رود وکسی نیست که اسبش را نگه دارد پس با صدای بلند گفت : اگر این اسب سرگین بیاندازد (آنجا را کثیف کند ) وبا لگد به خشتهای خانه صدمه بزند باید صبح زود سرکین را بیرون ببری و خاکها را جارو کنی ودر عوض آجر بدهی . بهرام پذیرفت که چنان کند . اسب را بست و شمشیرش را باز کرد و بر روی زمین خوابید .مرد خسیس در خانه را بست و سفره اش را پهن کرد وبه خوردن پرداخت و رو به بهرام کرد و گفت :این را از من به خاطر داشته باش که :
به گیتی هر آنکس که دارد خورد چو خوردش نباشد همی بنگرد
یعنی در دنیا هر کسی ثروت دارد می خورد و هر کسی نداشته باشد فقط باید نگاه کند.
بهرام گفت : این داستان را شنیده ام واکنون به چشم می بینم .
مرد خسیس پس از خوردن می (شراب) آورد و خورد و از نوشیدنش شاد گشت و گفت:
کسی کاو ندارد بود خشک لب چنان چون تویی گرسنه نیمه شب
یعنی کسی که دارا نیست مثل تو تشنه و گرسنه می ماند.
بهرام گفت این کارهای عجیب تو را به یاد خواهم داشت . وقتی صبح شد از خواب برخواست و زین را روی اسب گذاشت آبراهام پیش او آمد و گفت:ای سوار باید به آنچه گفته ای عمل کنی یادت هست که پیمان بستی سرگین های اسب را جارو کنی اکنون باید آنها را جارو کنی و ببری. بهرام گفت: برو و از کسی بخواه این کار را بکند من نیز در عوض به او سکه طلا می دهم. آبراهام گفت: من کسی را ندارم که این کار را بکند . بهرام وقتی این حرف را شنید فکر تازه ای کرد دستمال ابریشمی را که پر از مشک و عبیر (مواد خوشبویی که از ناف آهو بدست می آید و بسیار کمیاب و گرانبهاست.) بود بیرون آورد وسرگین را با آن پاک کرد و همه را با خاک به دور انداخت. آبراهام شتابان رفت و دستمال را برداشت. بهرام تعجب کرد. پس با شتاب به قصر خویش بر گشت و همه شب را فکر کرد و در این مورد به کسی حرفی نزد .
صبح فردا تاج را بر سر نهاد و فرمان داد تا لنبک آبکش و خسیس بد نام را حاضر کردند . سپس دستور داد تا مرد امینی سریع به خانه آبراهام رود و هر آنچه در آنجا می یابد همراه بیاورد. مرد امین وقتی به خانه خسیس رسید همه خانه را پر از طلا و چیزهای قیمتی یافت آنقدر زیاد که نتوانست بشمارد. هزار شتر خواست و همه را بار شتر کرد و به قصر شاه آورد و به شاه گفت : ای پادشاه این اندازه ثروت را تو هم نداری. دویست خروار طلا ونقره آنجا یافتم. شاه ایران در شگفت شد و در اندیشه ماند .پس از آن صد شتر از زر و سیم و چیز های قیمتی به لنبک آبکش داد و آبراهام را فرا خواند و گفت : که آن سوار که مهمان تو بود همه چیز را برایم نقل کرد.
که هر کس که دارد فزونی خورد کسی کاو ندارد همی پژمرد
کنون دست یازان ز خوردن بکش ببین زین پس خوردن آبکش
یعنی :تو گفتی که هر کسی که دارد می خورد و آنکس که ندارد باید با نا امیدی سر کند
اکنون دست از خوردن بکش واز این پس خوردن مرد آب فروش را نگاه کن .پس از آن از سرگین و دستمال ابریشمی و خشت و هر آنچه اتفاق افتاده بود حرف زد و چهار درهم به مرد خسیس داد تا سرمایه اش سازد ...
منابع: کتاب شاهنشاهی ساسانی ـ تورج دریایی / کتاب مروج الذهب ـ مسعودی
کتاب تاریخ طبری ـ محمد بن جرير طبري / کتاب خدمات ايرانيان به اسلام ـ عبدالرفيع حقيقت
کتاب شاهنامه فردوسی

