"مولانا و چرخ درویشان"

خانم کاوانی در کنار دکتر ارول اردوغان (رییس موزه مولانا)
خانم شکوفه کاوانی نقاش و هنرمند مقیم استرالیا است که به تازگی با کارهای او اشنا شده ام. ایشان در سالهای 2005، 2007 و 2008 نامزد دریافت جایزه سال استرالیا و همچنین از سوی روزنامه دیلی تلگراف نامزد دریافت مدال افتخار ملی استرالیا شده اند.
کتابی زیبا و عرفانی به نام "مولانا و چرخ درویشان" توسط ایشان به پارسی برگشته است که مورد استقبال علاقهمندان و به ویژه ارادتمندان مولانا در ایران قرار گرفته است. در ذیل خلاصه ای از شرح این کتاب را به قلم خودش می خوانید:
کتاب " مولانا و چرخ درویشان " نوشته خانم ایرا فریدلندر؛ کتابی است زیبا و مصوّر که در اوّلین نگاهی که به آن انداختم، دلم را برد...و البته این برمیگردد به چهارده سال پیش؛ یعنی حدود سال 1995. در منزل دوستی بودم و کتاب را در کتابخانه آنها یافتم و مسحور آن شدم. مسحور عکسهائ بدیعی که از مراسم " سماع درویشان " داشت و دیدن آنچه که همواره برایم ممنوع بوده است، مراسم سماع که همواره شنیده بودم؛ تنها افراد خاصی به آن راه دارند و اینکه چقدر زیباست و تماشایی و اینکه چه شور و حال خاصی دارد...و حالا همه آنچه که شنیده بودم، در جلوی چشمم بود به زبان زیبائ تصویر و آن هم چه تصاویر زیبا و بدیعی!!!
عکسها سیاه و سفید بود و آنقدر زیبا که نمیشد از آنها چشم برداشت اما در عین حال مایل بودم که بدانم در کتاب هم چه نوشته شده است؛ این بود که شروع کردم به ورق زدن و این آغاز سفری بود که تا به امروز هم ادامه داشته است! کتاب راجع به مولانا بود و شمس و رابطه این دو و فرقه مولویه از آغاز تا به پایان؛ بخصوص در صد سال اخیر یعنی از زمان کمال آتا ترک و آغاز مدرنیزاسیون ترکیه و در خفا شدن فرقهء مولویه و آغاز " سماع درویشان بر تربت مولانا " که دوباره به صورت نمایشی در ماه نوامبر آغاز شده است؛ یعنی درست در " شب عُرس " ( شب عروسی ) یا شب وفات مولانا...براستی که عشق راه خویش را پیدا میکند.
آنچه که کتاب را بیشتر جذاب میکرد ، آن بود که به قلم یک آمریکایی نوشته شده بود یعنی خانم " ایرا فریدلندر " که به مدت پنج سال در قونیه زندگی کرده بود و از نزدیک شاهد زندگی دراویش و پیروان مولانا بوده و از دیدگاه یک نفر غربی، آنچه را که میدیده است؛ نگاشته است و این کار را با صراحت و صداقت خاصی انجام داده است و از همه مهمتر آنکه برائ اوّلین بار بعنوان یک فرد خارجی در این مراسم حضور یافته و از آنها عکس گرفته است. خانم ایرا فریدلندر؛ در حال حاضر در قاهره زندگی میکند و رییس مرکز مطالعات کامپیوتری اَپل دانشگاه آمریکایی قاهره است و در ضمن نام کوچک خویش را از " ایرا " به " شمس " تغییر داده است.
و مگر آن نیست که خود مولانا میگوید که " همدلی از همزبانی خوشتر است " پس عشق را زبانی است بین المللی که آمریکایی و ایرانی و روس و آفریقایی نمیشناسد و آنچه که این خانم ایرا فریدلندر انجام داده است؛ آنچنان ارزشمند است که شایستهء شناسایی است و بهمین دلیل بود که تصمیم گرفتم کمر همت بربندم و دست به ترجمه این کتاب بزنم.
و این آغاز قدم زدن در راهی بود که بیش از هر کس برائ خود من سودمند بود...سفر در شاهراه معرفت مولانا کار آسانی نیست و شیر میخواهد و مرد کهن...اما مولانا رحیم است و به هرکس بقدر توانش؛ لطف دارد و برائ من هم که نوآموز این شاهراه بودم و کفشی چوبین به پای داشتم ولی سری پرشور و دلی پرعشق, نیز پاداشی دارد و نظر لطفش شامل حال من هم خواهد شد. ترجمهء کتاب را با همان سواد محدودی که داشتم؛ آغاز کردم و هرچه که بیشتر پیش میرفتم متوجه سختی کار میشدم چرا که کتاب پر بود از آیات قرآنی و اشعار مولانا و دیگر شاعران که البته حالا به زبان انگلیسی در آمده بود و ترجمهء تحت اللفظی من از آنها کافی نبود و باید که میرفتم و اصل این اشعار و آیات را پیدا میکردم تا ترجمه ام؛ کاری ارزشمند و قابل قبول برائ خواننده فهیم و دانا و نکته سنج ایرانی باشد. از این رو بود که ساعتها در کتابخانه ملی مینشستم در جستجوئ یک بیت از اشعار مولانا و یا سنایی...
خلاصه کار به پایان رسید و با همان دست نوشته هائ خودم؛ بلند شدم و رفتم به نزد جناب آقائ جعفری؛ مدیر محترم نشر نو (که پدرشان مدیر انتشارات امیرکبیر را بر عهده داشته است) و آقائ جعفری خیلی از کار استقبال کرد اما خاطر نشان شد که این کار احتیاج به ویراستاری دارد و برائ این کار هیچ کس شایسته تر از آقائ دکتر تفضلی نیست که مولانا شناس است و اهل قلم...و به این ترتیب بود که رفتم و آقائ تفضلی را پیدا کردم و ایشان هم درست مثل یک پدر؛ وقتی را در برنامه هفتگی خویش به این موضوع اختصاص داده و آغاز به ویراستاری کتاب کردند. مدت زمانی از این کار نگذشته بود که به انفاس بهشتی مولانا و نظر لطفش به من و همچنین همت آقائ دکتر تفضلی؛ مرا از طرف موزه مولانا در قونیه دعوت کردند تا از تربت مولانا دیداری داشته باشم و تازه اینجا بود که معنائ عمیق خوشبختی و رضایت و آرامش خاطر را دریافتم. سفرم به ترکیه آنقدر زیبا بود که هنوز هم لحظه به لحظه آن را به زیبایی به خاطر دارم. دو روزئ در استانبول ماندم و از این شهر زیبا و شاد بازدید کردم که محل تلاقی شرق و غرب است و بعد هم با قطار راهی قونیه شدم که بوئ خوش مولانا و شمس و عطر و عودش هنوز مشامم را سرشار میکند.
در قونیه بود که تازه دریافتم که به کجا آمده ام، حال و هوائ مولانا و اعتباری که حضورش به این شهر داده است، وجودم را سرشار از افتخار میکرد و اینکه میدیدم که دانشجویان زبان فارسی زیادی در قونیه وجود دارد که به من غبطه میخورند که میتوانم مثنوئ و دیگر آثار مولانا را به زبان فارسی بخوانم. از تربت مولانا دیدار کردم و از مقام شمس و عکسهائ زببایی هم انداختم از هر آنچه که دیدم که چه جائ دیدن داشت. ساعتی را هم به صحبت با دکتر ارول اردوغان (رییس موزه مولانا) گذراندم که فارسی میدانست و دوسالی را هم در ایران زندگی کرده بود و مردی بود شیرین سخن و دانا.
خلاصه با حسرت بسیار دل از مولانا کندم به این امید که دوباره به پابوسش آیم و یا اگر خدا لطفش را شامل حالم کند؛ مجاور شوم. برگشتم به ایران و رفتم سراغ آقائ جعفری و متن تمام شده کتاب را دادم به ایشان و چند ماه بعد آمدم به سیدنی (استرالیا)...شش سال گذشت و از سرنوشت کتابم هیچ خبری نداشتم تا سال 2003 که خواهرم تلفن کرد و گفت :
کتابت چاپ شده و در عرض کمتر از یک ماه نایاب شده است. در اینجا بود که سر به سجده شکر گذاشتم و برائ هزارمین بار دانستم که:
" هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم؛ دوام ما "
هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجازاست.




