تبليغاتX
 Persian Gulf
به تارنگار راه راستی خوش آمدید راه راستی

"مولانا و چرخ درویشان"

خانم کاوانی در کنار دکتر ارول اردوغان (رییس موزه مولانا)

خانم شکوفه کاوانی نقاش و هنرمند مقیم استرالیا است که به تازگی با کارهای او اشنا شده ام. ایشان در سال‌های 2005، 2007 و 2008 نامزد دریافت جایزه‌ سال استرالیا و همچنین از سوی روزنامه دیلی تلگراف نامزد دریافت مدال افتخار ملی‌ استرالیا شده اند.

کتابی ‌زیبا و عرفانی به نام "مولانا و چرخ درویشان" توسط ایشان به پارسی برگشته ‌است که مورد استقبال علاقه‌مندان و به ویژه ارادتمندان مولانا در ایران قرار گرفته است. در ذیل خلاصه ای از شرح این کتاب را به قلم خودش می خوانید:

 کتاب " مولانا و چرخ درویشان " نوشته خانم ایرا فریدلندر؛ کتابی است زیبا و مصوّر که در اوّلین نگاهی که به آن انداختم، دلم را برد...و البته این برمیگردد به چهارده سال پیش؛ یعنی حدود  سال 1995. در منزل دوستی بودم و کتاب را در کتابخانه آنها یافتم و مسحور آن شدم. مسحور عکسهائ بدیعی که از مراسم " سماع درویشان " داشت و دیدن آنچه که همواره برایم ممنوع بوده است، مراسم سماع که همواره شنیده بودم؛ تنها افراد خاصی به آن راه دارند و اینکه چقدر زیباست و تماشایی و اینکه چه شور و حال خاصی دارد...و حالا همه آنچه که شنیده بودم، در جلوی چشمم بود به زبان زیبائ تصویر و آن هم چه تصاویر زیبا و بدیعی!!!

عکسها سیاه و سفید بود و آنقدر زیبا که نمیشد از آنها چشم برداشت اما در عین حال مایل بودم که بدانم در کتاب هم چه نوشته شده است؛ این بود که شروع کردم به ورق زدن و این آغاز سفری بود که تا به امروز هم ادامه داشته است! کتاب راجع به مولانا بود و شمس و رابطه این دو و فرقه مولویه از آغاز تا به پایان؛ بخصوص در صد سال اخیر یعنی از زمان کمال آتا ترک و آغاز مدرنیزاسیون ترکیه و در خفا شدن فرقهء مولویه و آغاز " سماع درویشان بر تربت مولانا " که دوباره به صورت نمایشی در ماه نوامبر آغاز شده است؛ یعنی درست در " شب عُرس " ( شب عروسی ) یا شب وفات مولانا...براستی که عشق راه خویش را پیدا میکند.

آنچه که کتاب را بیشتر جذاب میکرد ، آن بود که به قلم یک آمریکایی نوشته شده بود یعنی خانم " ایرا فریدلندر " که به مدت پنج سال در قونیه زندگی کرده بود و از نزدیک شاهد زندگی دراویش و پیروان مولانا بوده و از دیدگاه یک نفر غربی، آنچه را که میدیده است؛ نگاشته است و این کار را با صراحت و صداقت خاصی انجام داده است و از همه مهمتر آنکه برائ اوّلین بار بعنوان یک فرد خارجی در این مراسم حضور یافته و از آنها عکس گرفته است. خانم ایرا فریدلندر؛ در حال حاضر در قاهره زندگی میکند و رییس مرکز مطالعات کامپیوتری اَپل دانشگاه آمریکایی قاهره است و در ضمن نام کوچک خویش را از " ایرا " به " شمس " تغییر داده است.

و مگر آن نیست که  خود مولانا میگوید که " همدلی از همزبانی خوشتر است " پس عشق را زبانی است بین المللی که آمریکایی و ایرانی و روس و آفریقایی نمیشناسد و آنچه که این خانم ایرا فریدلندر انجام داده است؛ آنچنان ارزشمند است که شایستهء شناسایی است و بهمین دلیل بود که تصمیم گرفتم کمر همت بربندم و دست به ترجمه این کتاب بزنم. 

و این آغاز قدم زدن در راهی بود که بیش از هر کس برائ خود من سودمند بود...سفر در شاهراه معرفت مولانا کار آسانی نیست و شیر میخواهد و مرد کهن...اما مولانا رحیم است و به هرکس بقدر توانش؛ لطف دارد و برائ من هم که نوآموز این شاهراه بودم و کفشی چوبین به پای داشتم ولی سری پرشور و دلی پرعشق, نیز پاداشی دارد و نظر لطفش شامل حال من هم خواهد شد. ترجمهء کتاب را با همان سواد محدودی که داشتم؛ آغاز کردم و هرچه که بیشتر پیش میرفتم متوجه سختی کار میشدم چرا که کتاب پر بود از آیات قرآنی و اشعار مولانا و دیگر شاعران که البته حالا به زبان انگلیسی در آمده بود و ترجمهء تحت اللفظی من از آنها کافی نبود و باید که میرفتم و اصل این اشعار و آیات را پیدا میکردم تا ترجمه ام؛ کاری ارزشمند و قابل قبول برائ خواننده فهیم و دانا و نکته سنج ایرانی باشد. از این رو بود که ساعتها در کتابخانه ملی مینشستم در جستجوئ یک بیت از اشعار مولانا و یا سنایی...

خلاصه کار به پایان رسید و با همان دست نوشته هائ خودم؛ بلند شدم و رفتم به نزد جناب آقائ جعفری؛ مدیر محترم نشر نو (که پدرشان مدیر انتشارات امیرکبیر را بر عهده داشته است) و آقائ جعفری خیلی از کار استقبال کرد اما خاطر نشان شد که این کار احتیاج به ویراستاری دارد و برائ این کار هیچ کس شایسته تر از آقائ دکتر تفضلی نیست که مولانا شناس است و اهل قلم...و به این ترتیب بود که رفتم و آقائ تفضلی را پیدا کردم و ایشان هم درست مثل یک پدر؛ وقتی را در برنامه هفتگی خویش به این موضوع اختصاص داده و آغاز به ویراستاری کتاب کردند. مدت زمانی از این کار نگذشته بود که به  انفاس بهشتی مولانا و نظر لطفش به من و همچنین همت آقائ دکتر تفضلی؛ مرا از طرف موزه مولانا در قونیه دعوت کردند تا از تربت مولانا دیداری داشته باشم و تازه اینجا بود که معنائ عمیق خوشبختی و رضایت و آرامش خاطر را دریافتم. سفرم به ترکیه آنقدر زیبا بود که هنوز هم لحظه به لحظه آن را به زیبایی به خاطر دارم. دو روزئ در استانبول ماندم و از این شهر زیبا و شاد بازدید کردم که محل تلاقی شرق و غرب است و بعد هم با قطار راهی قونیه شدم که بوئ خوش مولانا و شمس و عطر و عودش هنوز مشامم را سرشار میکند.

در قونیه بود که تازه دریافتم که به کجا آمده ام، حال و هوائ مولانا و اعتباری که حضورش به این شهر داده است، وجودم را سرشار از افتخار میکرد و اینکه میدیدم که دانشجویان زبان فارسی  زیادی در قونیه وجود دارد که به من غبطه میخورند که میتوانم مثنوئ و دیگر آثار مولانا را به زبان فارسی بخوانم. از تربت مولانا دیدار کردم و از مقام شمس و عکسهائ زببایی هم انداختم از هر آنچه که دیدم که چه جائ دیدن داشت. ساعتی را هم به صحبت با دکتر ارول اردوغان (رییس موزه مولانا) گذراندم که فارسی میدانست و دوسالی را هم در ایران زندگی کرده بود و مردی بود شیرین سخن و دانا.

خلاصه با حسرت بسیار دل از مولانا کندم به این امید که دوباره به پابوسش آیم و یا اگر خدا لطفش را شامل حالم کند؛ مجاور شوم. برگشتم به ایران و رفتم سراغ آقائ جعفری و متن تمام شده کتاب را دادم به ایشان و چند ماه بعد آمدم به سیدنی (استرالیا)...شش سال گذشت و از سرنوشت کتابم هیچ خبری نداشتم تا سال 2003 که خواهرم تلفن کرد و گفت :

کتابت چاپ شده و در عرض کمتر از یک ماه نایاب شده است. در اینجا بود که سر به سجده شکر گذاشتم و برائ هزارمین بار دانستم که:

 " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق     ثبت است بر جریده عالم؛ دوام ما  "

هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجازاست.

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه 27 مرداد1388 و ساعت |

روزگار بي عقاب 

آسمان را تهی می یابم...کجایند عقاب های تیز پروازم؟ کجایند آن سبک بالان؟ کجایند انان که با شرافت و بزرگی روزگار گذرانیده اند؟ کجایند؟ کجایند؟!...
خیره می شوم، پلکی می زنم جز مشتی زاغ و لاشخور بر فراز آسمان وطنم سرزمین آریاییم نمی یابم، نمی یابم...
از ان سبک بالان دیگر خبری نیست... آه خدای من، با بی وجدانی دهان ها بستند تا صدای با صلابتشان را نشنوی، با بی شرمی تیرهایی سرشار از کینه و نفرت بر بال هایشان که بر آسمان با وقار گسترده می شد فرود آمد و در نهایت اجسادشان را می یابی که با بی وجدانی و بی شرمی کشته شده اند...
آه خدای من، کجایند عقاب های تیز پرواز؟ کجایند آن هایی که زندگانی را از بالا می نگریستند؟ کجایند آن هایی که زندگی می کردند... آری زندگی می کردند با شرافت، با متانت، با صلابت، محکم و استوار، انان که با آزادی زندگی می کردند با آزادی...

روزگار ما، روزگار بي عقاب يا لااقل كم عقابي است. ديگر كمتر آدمي به پستمان مي خورد كه حاضر باشد سفت و سخت،پاي آرزوها و آرمان ها و ايدآل هايش بايستد و يك تنه براي تحقق آنها بجنگد. انگار كه نسل اين آدم ها منقرض شده باشد. رد عقاب ها را ديگر فقط مي شود در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و كتاب ها گرفت. در عوض سرتان را به هر طرف كه بگردانيد،‌ كلاغ مي بينيد...شعر تكان دهنده "عقاب و زاغ" دکتر خانلری، نمونه ای برای نشان دادن ویژگیهای دسته ای از مردم بکار رفته است که در سخت‌ترین شرایط هم تسلیم نمیشوند و به شرفشان وفادار میمانند...

دوستان گرامی‌، مي توانيم شعر پريشان كننده «عقاب» را بخوانيم و از خودمان بپرسيم كه عقابيم يا كلاغ؟ دوست داريم عقاب باشيم يا كلاغ؟ سوالي است كه اگر با دقت براي جواب آن تصميم گرفته شود مي تواند سرنوشت يك زندگي، حتي يك ملت را رقم بزند …

«گويند زاغ ۳۰۰ سال بزيد و گاه عمرش ازين نيز درگذرد …عقاب را ۳۰ سال عمر بيش نباشد» اين جمله اي است كه در سرلوحه شعر تكان دهنده « عقاب» سروده پرويز ناتل خانلري آمده است. شما را به خواندن این داستان دعوت می‌کنم:

عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود و چون مرگ خویش را در پی زندگی کوتاه نزدیک می دید، به یاد آورد که  پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. 4 نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود !عقاب تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و رازعمر طولانی وی را جستجو کند. بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد.

شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود. با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود به لانه کلاغ رسید. کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست ! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود ؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند .کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد، پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود ! زاغ او را به مردابی که در آن لجن و مردار انباشته بود برد و گفت اگر تو نیز از غذایی که من می خورم، بخوری عمر طولانی خواهی داشت.

اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود...او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد.
پس نگاهی به زاغ کرد و گفت : ای بیچاره " گند و مردار، تو را ارزانی" که من از همین عمر کوتاهم که در فراز ابر و نور و سپیده بوده راضیم و مبادا روزی که بخواهم با ساعتی زیستن مثل تو در این گندآب یک روز بیشتر زندگی کنم. آنگاه عقاب پر کشید و سوی بالا شد...
عمر کوتاه با عزت به از عمر طولانی با خفت است."

دکتر پرویز ناتـل خانلری سراینده این اثر جاودن، سال‌ها معاون وزارت کشور و مدتی وزیر آموزش و پرورش بود. او مشاغل جنبی زیادی داشت، از قبیل دبیر کل بنیاد فرهنگ ایران، مدیر کل سازمان پیکار با بیسوادی، ریاست فرهنگستان هنر و ادب ایران. او بعد از انقلاب به زندان افتاد و ۱۲۰ روز در زندان به سر برد . نام او را جزو غارتگران رژیم پهلوی اعلام داشتند !!! بعد از آزادی از زندان در ۱ شهریور ۱۳۶۹ در حالی که از بیماری و نداری رنج می کشید در ۷۷ سالگی زندگی‌ را بدرود گفت...

درود بی پایان باد بر همه مردان مردی که به زخم نامردی از پای در آمدند ولی حسرت ذلت پذیری را بر دل زبونان ابدی تاریخ گذاشتند...

شعر دلنشین "عقاب و زاغ" را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه 13 مرداد1388 و ساعت |
«سپهبد نادر جهانبانی»

یکی‌ از بهترین خلبانان جهان، سپهبد نادر جهانبانی (۱۳۵۷ - ۱۳۰۷) معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش و سرپرست تیم آکروجت تاج طلایی ایران بود. او همچنین مدتی‌ نیز رئیس سازمان تربیت بدنی شد. مادر او از مهاجران روسی و پدرش تیمسار سپهبد امان‌الله جهانبانی بود. رشید و خوب چهره بود...نشان تاج و ستاره ای روی شانه داشت و بخصوص مهربانی خاصی در چشمانش بود که هر کس بی اختیار در برابرش زبان به تحسین می گشود که وطن چنین افسری بلند بالا دارد. نخستین بار که ژنرال را در بند دیدم؛ با همه آثار خستگی که بر چهره داشت و با وجود صورت نتراشیده و چشمهای سرخ از بی خوابی، باز هم سر و گردنی از همه بلندتر بود. بیش از این بسیار بار او را با کوبال و یراق نظامی ، در جعبه تماشا دیده بودیم و تصویرش را نظیر بقیه ژنرال ها در روزنامه ها نگاه کرده بودیم. ولی حالا در بامداد سه شنبه 14 بهمن 1357 تیمسار را چشم بسته و دست در زنجیر به مدرسه رفاه آورده بودند. در اتاقی که همه روی زمین رها شده بودند، تیمسار هم به دیوار تکیه داده بود و روبرو را نگاه می کرد. تیمسار از همه خونسردتر بین سپهبد برنجیان و امیرافشار نشسته بود. بالاتر از او سپهبد رحیمی، ناجی و ربیعی به دیوار تکیه داده بودند و با ناباوری به سرنوشت می اندیشیدند. شاه رفته بود و رژیم فرو شکسته بود و آنها می دانستند که فریاد "خون" همه جا را گرفته است و آتش آنچنان شعله ور است که خشک و تر را می سوزاند ، پس کسی در صدد نجات سر خود نبود که از همان پنجره کوچک اتاق می شد تصویر فردا و فرداها را دید و سرهای بریده که بی جرم و جنایت بالای نیزه و دار است.

جلویش نشستم، به سبب سکوت و خونسردیش کمی دستپاچه شدم، سوال کردم: شما؟! جهانبانی پاسخ داد: من تا آنجا که می دانم  یعنی تا دیروز نادر جهانبانی افسر خلبان نیروی هوایی بوده ام. من خیلی خجالت کشیدم. با اینهمه دو سه دقیقه تلاش کردم به جهانبانی اطمینان بدهم که هرچه را عنوان کند خواهم نوشت. ژنرال نادر جهانبانی با آرامش گفت:اگر برای مردم چیزی نوشتید احساس خودتان را بنویسید ولی اگر قرار است نوشته های شما را دشمنان این مرز و بوم ببینند بنویسید نادر جهانبانی همه آنچه را که تا کنون انجام داده باعث افتخار خود می داند. این گفته به اغلب افسرانی که آنجا بودند قوت قلب داد و همه به نحوی با گفتن تیمسار درست می گویند و با تکان دادن سر حرفهای او را تصدیق کردند.

بیرون آمدم توی کوچه مستجاب و در میان مردمی که عرق ریزان هرکدام تفنگی در دست داشتند، یکی از ورزشکاران مشهور سرزمینمان را دیدم. خیلی آشفته بود اون نیز تفنگی در دست داشت و تا مرا دید به طرفم آمد و در گوشم گفت: تیمسار هم اینجا بود؟ گفتم: کدام تیمسار؟ اینجا خیلی از تیمسارها را آورده اند. تازه فهمیدم منظورش جهانبانی است . گفتم :بله و خیلی هم آرام و خونسرد دیدمش، مثل سنگ نه بهتر بگویم مثل عقاب در لحظه ای که دعوت زاغ را برای حیات جاودانه رد کرده است. حرفهایم را نفهمید و گفت: آمده ام اینجا اگر بشود یکطوری با چند تن از بچه های شهباز تیمسار را فرار بدهیم. گفتم امکان ندارد او حاضر به فرار شود. باید او را ببینی تا حرفم را باور کنی! او رفت تا وسیله فرار را فراهم سازد و من از مردم گریختم تا در خلوتی مشاهداتم را بنویسم. فردا وقتی بار دیگر در مدرسه رفاه دوست ورزشکارم را دیدم که تفتنگ در دست در مقابل اتاق زندانیان رژه می رود. با شتاب سراغش رفتیم که رفیق چه کردی؟ خیلی سوگوار و پراندوه نگاهم کرد و گفت: همه چیز را بخوبی فراهم کردم  کار تمام بود، از راه دستشویی می خواستم تیمسار را با لباس آخوندی بیرون ببرم بخصوص که ریشش هم در آمده، ولی هرچه کردیم و هر چه التماسش کردیم حاضر نشد.گفتم: من که به تو گفته بودم، تیمسار حاضر به فرار نمی شود. دوست ورزشکارم با این همه هنوز قانع نشده بود.

پیش خود فکر کردم که آیا جهانبانی می خواست ادای سقراط را درآورد که شب مرگ با آنکه شاگردانش  وسیله فرار او را فراهم کردند حاضر به گریختن نشد ، چون می گفت من باید بمیرم تا حقیقت زنده بماند.وضع او شبیه به "عقاب" خانلری بود در شعر"عقاب" که چون مرگ خویش را در پی زندگی کوتاه نزدیک می دید نزد زاغی رفت که ای زاغ راز طول عمر تو چیست؟ و زاغ او را به مردابی که در آن لجن و مردار انباشته بود برد و گفت اگر تو نیز از غذایی که من می خورم ، بخوری عمر طولانی خواهی داشت. عقاب که عمری در اوج فلک به سر برده و حیوانات را همه فرمانبر خویش دیده بود، نگاهی به زاغ کرد که ای بیچاره" گند و مردار، ترا ارزانی" که من از همین عمر کوتاهم که در فراز ابر و نور و سپیده بوده راضیم و مبادا روزی که بخواهم با ساعتی زیستن مثل تو در این گندآب یک روز بیشتر زندگی کنم. آنگاه عقاب پر می کشد" سوی بالا می شود و بالاتر می رفت" تا "راست با چرخ فلک همسر می شود" 

نوبت که به تیمسار رسید تنها به دادگاه آمد. هنوز بلند بالا و آرام ، فقط ریشش بلندتر شده بود. خلخالی،  ابوالفضل حکیمی، زواره ای، فاضل و طهماسبی اعضای دادگاه بودند و در جلسه دوم ربانی املشی و محمدی گیلانی نیز حاضر بودند. ادعا نامه ای که علیه او تنظیم شده بود آنقدر پوچ بود که حتی خود اعضای دادگاه نیز از درون بر بی اساسی آن اذعان داشتند. یادم هست که زواره ای در پایان جلسه اول به پاسخ این سوال که تیمسار جهانبانی که مدتهاست سرپرست سازمان تربیت بدنی بوده و در کارها و اعمال فرمانداری نظامی شرکت نداشته پس چرا در ادعانامه او را مسئول خونریزی ها و کشتارهای اخیر دانسته اید گفت: شما چه کار به ادعا نامه دارید. ممکن است او در ماه های اخیر در جنایات رژیم دست نداشته باشد ولی به ستاره ها و تاج روی نشانش نگاه کنید ، اگر جنایتکار نبود که سپهبد نمی شد!!! در ادعانامه علیه او آمده بود که وی با خدمت در نیروی هوایی شاه، مستقیما در خدمت آمریکای جهانخوار بوده، به همین دلیل سالها در این کشور به سر می برد. پدر او عامل روس و خودش عامل سیا و صهیونیسم است. او در طول ماه های انقلاب، فرماندهی عملیات علیه مبارزان مسلمان و خواهان جمهوری اسلامی را برعهده داشته است. تیمسار بی آنکه سخنی بگوید همه حرفها را می شنید و بر خلاف خیلی دیگر از ژنرالها عصبی نمی شد و از جایش نمی پرید. پس از سه جلسه وقتی که خلخالی از او خواست که از خود دفاع کند.

از جایش برخواست و خیلی شمرده گفت: آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر بی اساس است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمی بینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدن های شما نشان می دهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که فقط و فقط  قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبودام بلکه  در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز می کردم.  حال شما چگونه به خود اجازه می دهید به من تهمت خیانت بزنید. شما از خود خجالت نمی کشید شما از مردم شرم نمی کنید؟ شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماه های گذشته کوشیده ام، شرم نمی کنید؟ شما که هستید ؟ آیا کسانی را می شناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟ آقایان من پنجاه یک سال به خوبی و نیکی زندگی کرده ام و قرارگاهم آسمان ها بود. پاسخی به شما ندارم ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار می شوند آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش می کشد.

جهانبانی همه این حرف ها را با همان خونسردی گفت که در روز 14 بهمن با من حرف زده بود، همین خونسردی باعث شد که تمام اعضای دادگاه از جمله خلخالی در جایشان میخکوب شوند و زبانشان بند بیاید. لحظاتی بعد ژنرال را بردند، نگاهی به حاضران کرد و با سر خداحافظی تلخی با من و نویسنده ای فرانسوی که از "لیبراسیون" آمده بود نمود.

نادر جهانبانی

وقتی سپهبد جهانبانی را برای محاکمه آوردند ، کاغذی بر گردنش انداختند تا جرمش را بنویسند ، اما او جرمی نداشت و کسی نیز نبود که شهادت دهد. پس چون نتوانسته بودند به وی جرمی نسبت دهند بر روی کاغذ سفید نوشتند: سپهبد نادر جهانبانی عامل فساد. این نوشته بدان جهت بر روی آن کاغذ سفید نقش بست که روح آزاده سپهبد را در هم بشکنند اما روح جهانبانی همانند عقابی در آسمان به ملکوت پیوست.

اجازه بدید که تنها به ۲ نمونه از شاهکارهای این روان شاد اشاره کنم:

در زمان فرمانروايي " حسن البكر " حاكم وقت عراق اختلافات مرزي با دولت ايران به وجود مي آيد. طرفين در آماده باش كامل به سر مي برند. در اون هنگام جت هاي جنگنده ايران مرتب در خط مرزي به گشت زني مي پردازند. در يكي از روزهايي كه ژنرال نادر جهانباني مشغول گشت زني بود به ناگاه توسط پنج جت جنگنده ارتش عراق محاصره مي شود. در اين گونه شرايط خلبان چاره اي جز تسليم ندارد. چون چهار فروند هواپيماي متخاصم از چهار طرف شكاري ايران رو محاصره كرده و يك فروند هم از جلو در حركت است تا راه را نشون دهد . تيمسار خيلي خونسرد به همراه شكاري هاي دشمن راهي عراق مي شود. با نزديك شدن به منظقه فرودگاه ، هواپيماي جلويي به زمين مي نشيند... چهانباني دور موتور را كم مي كند و بعد از دقايقي چرخ هاي هواپيما رو هم پائين مي آورد... خلبانان دشمن وقتي وضعيت جت جنگنده ايراني رو مي بينند كه در حال فرود است، هر يك به سمتي رفته تا جت جنگنده ايراني به زمين بشيند. تيمسار آروم آروم به سمت باند فرود دشمن نزديك و نزديك تر مي شود. سرعت هر لحظه كم تر مي گردد. تا جايي كه از اون بالا شكاري هاي عراقي مي بينند كه هواپيما سر باند و در حال فرود است.... اما به محض اين كه چرخ هواپيما سطح باند رو لمس مي نمايد.... ژنرال چشم آبي با فشار آوردن مجدد بر دسته گاز ، به صورت وارو از زمين كنده مي شود و با استفاده از نيروي كمكي پس سوز ، همان طور در حالت پشت هواپيما به سمت زمين و چرخ ها رو به آسمان ، با سرعت سرسام آوري از منطقه دور مي شود... هواپيماهاي عراقي كه سرعت خود را كم كرده بودند و براي فرود آمده مي شدند تا به خود آمده و بر سرعت خود افزودند، هواپيما در خاك ايران بود... 

این چنین ژنرالی را در ۲۲ اسفند ۱۳۵۷ در زندان قصر با حکم صادق خلخالی تیرباران کردند. کمالی یکی از تفنگ چی های خلخالی بعدها برایمان گفت: تیمسار جهانبانی اجازه نداده بود چشمش را ببندند چون که می خواست شاهد پرواز گلوله ها باشد...

درود بی پایان باد بر همه مردان مردی که به زخم نامردی از پای در آمدند ولی حسرت ذلت پذیری را بر دل زبونان ابدی تاریخ گذاشتند...

برای مطالعه كل یاداشت و عکس‌های بیشتر، به گزینه ادامه مطلب (در زیر) بروید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرشید در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت |