تبليغاتX
 Persian Gulf
به تارنگار راه راستی خوش آمدید راه راستی
 

دکتر حسن پیرنیا، مردی از جنس ایران

دکتر حسن پیرنیا (ملقب به مشیرالدوله) زاده ١٢٥١ در تبریز، سیاستمدار، تاریخدان ، حقوق‌دان و چهار دوره نخست وزیر ایران در دوران حکومت احمد شاه بود. متاسفانه چندی است که دشمنان این مرز و بوم  که از شکوه تاریخ  ایران در کابوس بسر می برند با هزاران نیرنگ و فریب درحال تخریب زحمات این بزرگ مرد تاریخ ایران هستند. اما به لطف پروردگار راه به جایی نخواهند برد چرا که امثال دکتر پیرنیا در خون و گوشت ما ایرانان امیخته است. کسی که نویسنده کتاب‌های تاریخی مهمی همچون «تاریخ ایران باستان» است که برخی ارزش آن را همردیف شاهنامه‌ فردوسی می‌دانند. او از معدود روشنفکران در دوران ننگین قاجار بود.

پس از انجام تحصیلات مقدماتی و آموختن زبان و ادبیات فارسی و دروس معمول زمان خود در تهران، برای ادامه تحصیل به روسیه رفت . ابتدا در مدرسة متوسطه‌ نظامی مسکو به فراگیری علوم مختلف پرداخت. آنگاه دردانشکده‌ حقوق دانشگاه مسکو به تحصیل در رشتة حقوق پرداخت و  و با احراز رتبه‌ ‌اول‌، دانشگاه را به پایان رساند. پیرنیا، زمانی که پدرش وزیر امور خارجه شد، به ایران بازگشت. استاد محمد گلبن، مورخ و پژوهشگر مشروطه در این زمینه می‌گوید: «یکی از خدمات مهم او در زمانی که در مسکو بود، ایجاد موسسه خیریه برای کمک به کسانی بود که به واسطه‌ زورگویی حکام از کشور فرار کرده بودند و به واسطه‌ بضاعت مالی، نمی‌توانستند به کشور بازگردند».

پیرنیا، در سال ۱۲۸۱، به وزیر مختاری روسیه انتخاب شد. در بیست و هشت سالگی، با دختر میرزا احمد خان علا الدوله (از اعضای درجه اول دربار شاه) ازدواج کرد. او پس از قتل اتابک اعظم، در کابینه مشیر السلطنه به وزارت عدلیه رسید.

در زمان مشروطه نظامنامه مجلس یا قانون اساسی مشروطه را تدوین کرد. وی بعداز فتح تهران و تشکیل دولت جدید، مجدداً به وزارت عدلیه انتخاب شد و از آن پس در کابینه های متوالی، بارها وزیر شد. وی همچنین بانی و مؤسس مرکز آموزشی عالی حقوق و علوم سیاسی در ایران بود و تلاشهای بسیاری برای گشایش و شکل‌گیری مدارس علوم سیاسی حقوق در ایران کرد.

حسن پیرنیا، در سال ۱۲۹۳، به نخست وزیری رسید و بعدها نیز چند دوره به این سمت انتخاب شد. اتفاقاتی نظیر قیام شیخ محمد خیابانی و حوادث آذربایجان و ابتدای نهضت جنگل و ظهور رضا خان پهلوی از جمله رویدادهای نوبت‌های دیگر نخست وزیری اوست. وی در دوره های دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم و ششم، نماینده مردم تهران در مجلس شورای ملی بود. چهار بار نخست وزیر و بیست و چهار بار به مقام وزارت رسید.

پیرنیا، همواره به علم و آموزش مداوم اهمیت می‌داد. او به زبانهای فرانسه‌، انگلیسی‌، عربی و روسی مسلط و با زبان‌یونانی قدیم آشنا بود و در ۵۸ سالگی به منظور استفاده از متون ادبی آلمانی‌، به خودآموزی این زبان روی آورد. وی در ده سال آخر عمرش به کارهای فرهنگی و علمی اشتغال داشت و به تحقیق و تألیف کتابهای تاریخی و آثار با ارزشی پرداخت‌. او سه جلد از دوره کتاب‌تاریخ ایران باستان را که از منابع و مراجع علمی تاریخ ایران به شمار می‌آید به رشته تحریر در آورد و در حال نگارش‌جلد چهارم این کتاب بود که عمر پربار او کفاف نداد. هدفش از نوشتن این تاریخ‌، ارج گذاری و نشان دادن‌ پیشینه و عمق و غنای تاریخی تمدن و فرهنگ ایرانی در زمانی بود که مزدوران منفور بیگانه‌، سعی در کتمان ومخدوش ‌سازی چهره روشن آن داشتند. کتاب تاریخ ایران باستان (در سه جلد) نخستین کتابی است که به شیوه علمی و بر اساس مستندات و کشفیات باستانشناسی در باره گذشته تاریخی ایران نگاشته شد و هنوز هم مورد توجه است.

مشیرالدوله در زمینه امور قضایی کشور، پس از مشروطیت، نقش مهمی داشت و بسیاری از قوانین را تهیه کرد. همچنین وی سازمان دادگستری را پی ریزی کرد و علاوه بر تشکیل دیوان کشور و دادسراها، دو قانون اصول محاکمات حقوقی و اصول محاکمات جزایی را به تصویب رساند.

حسن پیرنیا، پس از ۶۳ سال زندگی سرشار ازفعالیتهای فرهنگی‌، علمی‌، سیاسی و اجتماعی که بسیاری از صفحات‌تاریخ صده اخیر را پر کرد، در پنجشنبه بیست و یکم آبان ماه ۱۳۱۴ (ش‌) بر اثر سکته قلبی‌، درمنزل شخصی خود واقع در خیابان منوچهری تهران‌، دیده از جهان فرو بست‌.

نام و یاد او همیشه در حافظه تاریخی فرزندان این مرز و بوم به یادگار خواهد ماند.

هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط فرشید در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت |

 داستان ویس و رامین

یکی از شاهکارهای ادبی جهان، داستان عاشقانه ویس و رامین ‌است که در 8900 بیت سروده شده است ، خالق این اثر فخرالدین اسعد گرگانی، شاعر قرن پنجم می باشد. من خودم به شخصه شیفته این داستان شدم و شما را به خواندن آن که گوشه هایی از شادمانگی و عشقبازی های مردمان این سرزمین را نشان می دهد، دعوت میکنم. مردمانی زیبا اندیش و زیبا پرست که زندگی را بسیار دوست می داشته اند. حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین که  نخستین منظومه عشقی در تاریخ ادبیات است به دوره شاهنشاهی و امپراتوری اشکانیان و برابر با زمان پادشاهی مهرداد دوم، یعنی سال‌های ۳۹ تا ۵۱ میلادی ( بر اساس تحقیقات ولادیمیر مینورسکی) باز میگردد. از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان قرار دهند.

چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی خاندان اشرافی کارن در غرب ایران و طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده است که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود( ترکمستان) و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد . ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبای و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد  .

شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت . ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان (خوزستان) ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند . کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو . هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در کردستان . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند . به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری ها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند . در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهیان غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد . گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند . آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد . رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید . شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد .

پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند . ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد . ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد و همچنان باکره باقی ‌ماند. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند . وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند . ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند . پس از ملاقات به کمک دایه، ویس و رامین بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند  . تصویر این هم‌آغوشی از سوی گرگانی یکی از زیباترین صحنه‌های اروتیک ادبیات جهان محسوب می‌شود.

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد . ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند . شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند . حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد . ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم . از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند . ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند . ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند . روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد . شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند . پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند  .

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند . روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت . درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد . مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت . با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود . روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند . رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نوشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند . پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند  و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود . پس از مرگ شاه مرو، رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود . رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد  و خود در کنار ویس معشوقه دیرینه اش خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود .

تنش را هم به پیش ویس بردند

                                          دو خاک نامور را جفت کردند

روان هردوان در هم رسیدند

                                         به مینو جان یکدیگر بدیدند

برگرفته از:

کتاب ویس و رامین- فخرالدین اسعد گرگانی / کتاب تاریخ ادبیات ایران- ذبیح‌الله صفا

کتاب خلاصه ویس و رامین- اسماعیل حاکمی

تارنمای پایگاه تاریخ و فرهنگ ایرانی/ تارنمای دانشنامهٔ ویکی‌پدیا

هر یک از دوستان عزیز که مایل باشند لطفا اطلاع بدهند تا با افتخار کتاب خلاصه ویس و رامین رو تقدیم کنم. 

هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت |
داستان یک ایرانی فداکار...

یکی از ایرانیان فرهیخته ای که در دوران دهشتناک جنایات آلمان نازی، با به خطر انداختن جان خود موجب نجات شماری از انسانهای نگون بخت گردید کنسول وقت سفارت ایران در پاریس زنده نام عبدالحسین سرداری قاجار بود که دنیا آن گونه که باید هنوز از خدمات بشر دوستانه او آگاه نشده است.

از هنگام به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان، تبلیغات نازی در ایران نیز گسترش یافت. نازیها و عمال آنها در این تبلیغات می کوشیدند ایرانیان و آلمانها را «هم نژاد» جلوه گر سازند و با این استناد که هر دو ملت ایران و آلمان از آریائیهای باستان هستند، تلاش میکردند ایران را به سود خود وارد جنگ کنند و یا دست کم آنکه از پیوستن ایران به ارتش متفقین جلوگیری نمایند. آنها برای انجام تبلیغات نژادپرستانه خود، بستر راحتی در ایران یافتند زیرا افرادی وجود داشته و دارند که به نام دین، یهودی را نجس می خوانند و به او به نظر تحقیر می نگرند!!!

حکومت ایران در آن هنگام نیز بنا بر ملاحظات سیاسی و غیرسیاسی گرایش های به آلمان هیتلری پیدا کرده بود. ایران که به مدت بیش از دو قرن از شمال توسط امپراطوری روسیه تهدید میشد و ناچار شده بود بخشی از خاک خود را به روسیه بسپارد، و در همان حال فشار امپراطوری انگلیس را بر گرده خود احساس میکرد، از پیدایش یک ابرقدرت سوم به صورت آلمان نازی خرسند بود و امید داشت که از طریق همکاری با آن بتواند موازنه ای برای ادامه استقلال خود ایجاد کند.

در ماه ژوئن سال 1940، کوتاه مدتی پس از آنکه هیتلر بر بخشی از فرانسه مسلط گردید و صلاح بر آن دانست که از تسخیر سراسر آن خاک در آن مرحله صرفنظر کند، اکثر دولتهای جهان به سفیران خود در پاریس دستور دادند سفارتخانه های رسمی را به منطقه تحت فرمان حکومت ویشی (حکومت ظاهرا فرانسوی، ولی دست نشانده دولت آلمان) منتقل کنند. شهر ویشی به مرکز جدید سفارتخانه ها مبدل گشت. ولی در هر سفارتخانه در پاریس فرد یا افرادی برای سرپرستی ساختمان و رسیدگی به امور جاری گماشته شدند. آقای سرداری قاجار، در سمت کنسول، به عنوان سرپرست ساختمان سفارت، در شهر پاریس که در اشغال ارتش آلمان بود باقی ماند. در آن ایام شمار نامعلومی از یهودیان ایرانی در پایتخت اشغال شده فرانسه میزیستند و با این خطر فوری و جدی روبرو بودند که افراد اس.اس و گشتاپو آنها را نیز همانند دیگر یهودیان فرانسوی شناسائی کرده و به مراکز تجمع یهودیان بفرستند و از آنجا با قطار راهی بازداشتگاههای مرگ کنند.

زنده نام سرداری قاجار دیپلماتی وطن پرست و میهمان نواز بود و توانست با افسران و مأموران حکومت آلمان نازی روابط دوستانه ای برقرار سازد. او هنگامی که جان یهودیان ایرانی در پاریس را در خطر دید، با فرستادن نامه برای مقامات آلمانی این استدلال را مطرح ساخت که یهودیان ایرانی از هنگام کورش کبیر همیشه ایرانی بوده و در حمایت قوانین ایران قرار داشته اند و هیچ تفاوتی بین آنان و دیگر ایرانیان وجود ندارد و یهودی و غیریهودی ایرانی قابل تشخیص و تفاوت نیستند. در نامه ای که بالاخره به دست «آدولف آیشمن» رسید و او مأمور رسیدگی به آن گردید، همچنین استدلال شده بود که یهودیان ایرانی هیچ شباهتی به یهودیان اروپائی ندارند- و اصولا" آنها «موسوی» (پیرو دین حضرت موسی) بوده و یهودی محسوب نمی شوند. خوشبختانه این شیوه استدلال آقای سرداری قاجار وحمایت او از یهودیان ایران، مقامات آلمانی را متقاعد ساخت و در نتیجه، سفیر آلمان در پاریس نامه ای برای کنسول ایران فرستاد و درآن تعهد کرد که به یهودیان ایرانی هیچ آسیبی وارد نیاید و دستورات آلمان هیتلری در مورد بازداشت یهودیان و اعزام آنان به اردوگاههای مرگ، یهودیانی را که دارای گذرنامه ایرانی هستند شامل نخواهد شد.

زنده نام سرداری قاجار به این خدمت ارزنده به یهودیان اکتفا نکرد بلکه در سال 1942، هنگامی که آلمان نازی درصدد برآمد با استناد به طرح شیطانی «حل نهائی مسأله یهود» یهودیان فرانسوی را نیز به اردوگاههای مرگ بفرستد، تا آنان هم مانند یهودیان اروپای شرقی به قتل برسند، به درخواست نماینده جامعه یهودیان ایرانی در پاریس که با وی دوستی نزدیک داشت، به شمار نامعلومی از یهودیان فرانسوی نیز گذرنامه ایرانی اعطا کرد تا از مرگ نجات یابند. این اقدام انسان دوستانه از آنجا امکان پذیر گردید که خوشبختانه شماری گذرنامه های خالی در بخش کنسولی سفارت ایران در پاریس باقی مانده بود و زنده نام سرداری قاجار با به عهده گرفتن خطر مجازات های اداری و احتمالی، این گذرنامه ها را به نام شماری از یهودیان فرانسوی که با خطر بازداشت و اعزام به اردوگاههای مرگ روبرو بودند صادر کرد و در اختیار آنان گذاشت.

عبدالحسین سرداری قاجار که از خدمات کورش کبیر به ملت یهود آگاهی داشت، می دانست که از نظر اخلاقی و حتی اداری نه تنها تخلفی مرتکب نشده، بلکه در واقع در راستای انسان دوستی دولت ایران عمل کرده که خود را وارث راستین پایه گذار امپراطوری هخامنشی میداند.

پس از آنکه ارتش متفقین وارد ایران شد (تا از طریق آن کشور کمکهای گسترده تسلیحاتی و خوراکی خود را به اتحاد شوروی برساند که به شدت با ارتش آلمان هیتلری درگیر بود)، سفیر ایران در ویشی (آقای انوشیروان سپهبدی- که همسرش خواهر آقای سرداری بود) آنجا را ترک گفت و آقای سرداری به عنوان تنها سرپرست منافع ایران در پاریس باقی ماند ولی ارتباط با تهران به طور کامل قطع شده بود.
یکی از افرادی که در نتیجه اقدامات بشر دوستانه آقای «سرداری قاجار» نجات یافت آقای «ابراهیم مرادی» نام دارد که در تابستان سال 2006 در سن 92 سالگی در لوس آنجلس چشم از جهان فرو بست.
فرد دیگری که به کمک او از چنگال گشتاپو نجات یافت یکی از وارد کنندگان معروف خاویار ایران به نام پطروسیان بود که با جنبش زیرزمینی مقاومت ملی فرانسه همکاری داشت و به این علت گشتاپو میخواست او را بازداشت و مجازات کند. آقای سرداری قاجار مدتی پس از جنگ جهانی سمت کاردار سفارت ایران در بروکسل را به عهده گرفت و در سال های دهه پنجاه میلادی به عضویت شرکت ملی نفت ایران درآمد و در سال 1981 در لندن چشم از جهان فروبست.

آقای فریدون هویدا که زنده نام عبدالحسین سرداری دائی او بود و بخشی از مطالب بالا با استناد به نوشته های وی نگارش یافته، در ادامه خاطرات خود می نویسد: در سال 1948 هیأتی از جانب سران جامعه یهودیان ایران به پاریس رفت و به پاس خدمات انسان دوستانه آقای سرداری، لوح تقدیری که از نقره ساخته شده بود به وی اهدا کرد. در موزه «ید و شم» در اورشلیم که شامل اسناد و آثار جنایات نازیها علیه یهودیان است، کپی برخی از مکاتبات آقای سرداری با مقامات آلمانی نگاهداری می شود.
در ماه آوریل 2004 که مصادف با شصتمین سالگرد انتقال بیش از نیم میلیون نفر یهودیان مجارستان به اردوگاههای مرگ و مصادف با یادروز قربانیان جنایات نازیها بود، کانون «سیمون ویزنتال» (مرکز پژوهش های علمی درباره دوران هولوکاست- که به یاد شکارچی نازیها نامگذاری شده است) از عبدالحسین سرداری قاجار تجلیل به عمل آورد و لوح تقدیر از وی به آقای فریدون هویدا اهدا گردید.

آقای فریبرز مختاری، پژوهشگر و استاد دانشگاه مقیم واشنگتن که در حال نگارش کتابی درباره این ایرانی فرهیخته است ارزیابی می کند که زنده نام سرداری چند صد نفر ایرانی و یهودی غیر ایرانی را از چنگال گشتاپو و اعزام آنان به اردوگاههای مرگ آلمان نازی نجات داده است. آقای مختاری در کتاب خود که قرار است در ماههای آینده انتشار یابد، اسامی چندین نفر از نجات یافتگان را که خود وی با آنان و خانواده هایشان سخن گفته ذکر کرده است.

از یکی از دوستان شنیدم  که گویا سریالی با نام "مدار صفر درجه" با این مضمون اما با تحریف ساخته شده است. "فرناز فصیحی" (معاون سرپرست بخش خاورمیانه و آفریقا در روزنامه "وال استریت جورنال) مقاله‌ای درباره این سریال نوشته که سایت بی.بی.سی فارسی هم ترجمه خلاصه‌ای از آنرا منتشر کرده است. نکته‌ای در این سریال وجود دارد این است که در آن سفیر ایران در پاریس در زمان اشغال فرانسه، آدمی فرصت طلب، پولدوست و حتی نژادپرست نشان داده می‌شود که هوادار نازی‌هاست!!! که با دریافت مبلغ کلانی حاضر می‌شود اجازه خروج ایرانی‌های یهودی ثروتمند از فرانسه رو از گشتاپو بگیرد و همینطور در ازای پول، گذرنامه‌های ایرانی برای یهودی‌های غیر ایرانی صادر می‌کند !!! درحالیکه همیشه در تاریخ از این عمل سفیر وقت ایران به عنوان یک کار انساندوستانه یاد می‌شود. انصافاً به گند کشیدن عمدی نقطه ای روشن در تاریخ توسط بعضی ها، ازعهده هیچ کس و هیچ جا برنمی آید جز خودشان....

روان آن بزرگ مرد شاد باد...

او که یک مسلمان بود هرگز فرقی بین یهودی- زرتشتی- مسیحی- بهایی- مسلمان و حتی افراد بی دین قایل نبود و همه را به چشم انسان می دید.

هموطن عزیز، بیاییم  همه با هم در راستای این گفته سعدی گام برداریم و تفاوتی بین انسانها قایل نباشیم:

بنی ادم اعضای یکدیگرند........که در افرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد اورد روزگار ....دگر عضوها را نماند قرار

هرگونه کپی و برداشت از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت |